سلامی چو...

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بر آن مردم دیده ی روشنایی

درودی چو نور دل پارسیان

بذ آن شمع خلوتگه پارسایی

نمی بینم از همدمان،هیچ بر جا

دلم خو نشد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رو مگردان که آنجا

فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گرچه در حد حسن است

ز حد می برد شیوه ی بی وفایی

می صوفی افکن کجا می فروشند

که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده است خود آشنایی

دل خسته ی من گرش تبسمی است

نخواهد ز سنگیندلان مومیائی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشاهی کنم در گدائی

بیاموزمت کمیای سعادت

زهم صحبت بر جدایی و جدایی

مکن حافظ از جور گرون شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی

(حافظ)