شعر

خاک

مرا میشناسی.آنقدر که اگر کج بروم با لبخند روشنی تمامخوبی های عالم رابه یادم می آوری.<<وخداوند انسان راآفرید>>من هم آفریده ای شدم که درازدحام لحظات شلوغی زندگی،حس غریبی نصیبش شد.حس غریبی که با او بود.حس غریبی که دریک سوال خلاصه میشد:خدا کیست؟وهمین تمام خاک چای روزهای سیاه زمینی راتبدیل به زندگی میکرد.خداوند انسان را ازخاک آفرید،وروزها وسالها باید فکر میکرد که راستی،اگر کج بروم،جای پایم روی زمین خاکی دلم جامیمان،جای پایی که باهیچ چیز پر نتمیشود!باید رفت اما نه کج،چراکه جای پایمان،پشت زمانها،تا ابد باقی میماند...

<<وخداوند انسان را از خاک آفرید>>

سروش نوجوان<<رسول عظیمی،17ساله،صحنه>>

*****************************************

پشت دریاها ...

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبی‌ها دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند
.
هم‌چنان خواهم خواند
:
"
دور باید شد، دور
."
مرد آن شهر اساطیر نداشت
.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد
.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
.
دور باید شد، دور
.
شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند
.
هم‌چنان خواهم راند
.

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند
.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است
.
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند

که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند
.

پشت دریاها شهری است
!
قایقی باید ساخت.

سهراب سپهری