مرگ از زندگی پرسید : " این چه حکمتی است که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟! " زندگی لبخندی زد و گفت : " دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقت هایی که تو در وجودت داری
من و تو هر دو به یک شهر و زهم بی خبریم هردو دنبال دل گمشده در بـه دریم
ما کـه محتاج نفسهـای همیـم آه چـرا؟ از کنار تـن یخ کرده هم می گذریـم
*************************
غریبانه
هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داریم مال من
اون روزای عاشقونه مال تو اون شبای بی قراری مال من
منم حسرت با تو ما شدن تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه اول دوراهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین شد
دلتو شکسته بودم همه قصه همین بود
میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیتابمو بی تو مثل تو تنهای تنها
شبانه
