سلامی چو بوی خوش آشنایی
بر آن مردم دیده ی روشنایی
درودی چو نور دل پارسیان
بذ آن شمع خلوتگه پارسایی
نمی بینم از همدمان،هیچ بر جا
دلم خو نشد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رو مگردان که آنجا
فروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گرچه در حد حسن است
ز حد می برد شیوه ی بی وفایی
می صوفی افکن کجا می فروشند
که در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبوده است خود آشنایی
دل خسته ی من گرش تبسمی است
نخواهد ز سنگیندلان مومیائی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشاهی کنم در گدائی
بیاموزمت کمیای سعادت
زهم صحبت بر جدایی و جدایی
مکن حافظ از جور گرون شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی
(حافظ)







