باغ ستاره(Star Garden)


تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

عاشاق شدن دلیلی می خواهد؟

باران که می بارد

فکر می کنم

چه مدت است شعر نگفته ام؟

از وقتی تو رفتی؟

یا از وقتی که سخت شدم؟

شاید از وقتی که دیگر کسی را دوست نداشتم؟

از وقتی که دیگر تو نبودی

وقتی باران می بارد شاعر نمی شوم

از وقتی به احساس خندیدم و درآن به دنبال دلیل گشتم

طبیعت هم با من قهر کرد....


فائقه طلایی


دروغ سیزده

رز عزیز توی وبلاگش یه بازی وبلاگی با عنوان 5 دروغ سیزده گذاشته که از اسمش پیداست که چی میتونه باشه و منم می خوام ادامش بدم،چون به نظرم جالب اومد:



1.من همه ی درسامو تو طول ترم می خونم و معدلم بالای 15 میشه:دی

2.این ترجمه ی کوفتی رو که تو دستم دارم بدون تنبلی و اینا بعد از عید تحویل استادم میدم حتما

3.حتما 8 ترمه درسمو تموم می کنم

4.حتما رشتمو عوض می کنم برای کارشناسی ارشد!

5.عمرا اگر دیگه بیام اینترنت


از همه ی دوستانی که اینجارو می خونن دعوت به عمل میاد برای شرکت در این بازی،پس بشتابید!

انتراک

من شعر می گفتم،الان دیگه خیلی وقته که شعر نمی گم،اصلا برای یه مدت طولانی شعر گفتن رو هم مثل نوشتن بایکوت کردم،چون فکر می کرم ذهنم مزمهل شده و دارم شر و ور می بافم،این بود که چه تو شعر چه نوشتن به خودم گفتم که یه مدت می کشم کنار و فقط شعر می خونم و یا مثلا فقط رمان کلاسیک تا به یه جایی برسم و فکر کنم ذهنم داره رشد می کنه و دوباره هر وقت که فکر کردم میتونم می نویسم،بعد از یه مدت ننوشتن،وقتی رفتم روی نوشته هام و شعر های قبلیم نگاه کردم دیدم واقعا مزخرف بودن هر چند که اون موقع و قبل تر هر کسی بهم می گفت فکر می کردم چرت می گه اون شعر منو درک نمی کنه اون روح تفکر منو درک نمی کنه طبعا بهم برمی خورد و ناراحت می شدم،مثلا شعرامو می فرستادم برای یه مجله از هرد ه تا 2تاشو چاپ می کردن بعد من می گفتم اینا غرض ورزن و فلان اما الان واقعا می بینم لازم بود که یه دوره دست به کار نبرم تا کارای قبلیم رو بزارم زیر ذره بین که بفهمم اشکال کارام کجا بوده و فهمیدم،هر دوره استراحت دادن به ذهنم برام پیشرفت به همراه داشته،همیشه اینو حس کردم،همونطوری که الان حس می کنم بهتر از قبل می نویسم و بهتر از قبل می تونم افکارمو در غالب کلمات توی نوشته هام بگنجونم،الان فکر می کنم که ذهنم دیگه تقریبا اماده است که من شروع کنم به نوشتن برای یه مدتی و دوباره تمرین و تمرین تا اینکه واقعا به جایی برسم.فکر می کنم که اینو میشه به همه ی زندگی تعمیم داد،ادما واقعا گاهی نیاز به استراحت دارن که دوباره بتونن با انرژی از اول شروع کنن،برگردن به عقب ببینن چه اشتباهایی کردن اشتباهاشونو صلاح کنن یا دوباره تکرارش نکنن،بدون این کار به جز یه روح از هم پاشیده برای ادم هیچی نمی مونه.

مازوخیست انسانی

آدم بعضی وقتها دلش می خواهد بنویسد،نه اینکه بنویسد،شر و ور بگوید و مکتوبش کند که سال ها بعد که خواند حالش از خودش و حال هر زمانش به هم بخورد بعد عصبی شود و بزند هرچه را که بوده منهدم کند،این کارها را کردم که می گویم،دفتر خاطرات زیاد سوزانده ام،از خاطرات نکبت گذشته،از خاطراتی که یادآوریشان عذابم میداد،وبلاگ شخصی هم زیاد ساخته و بعد حذف کرده ام،ایضا برای مانیتور و کیبرد هم زیاد نوشتم و پاک کرده ام،چون دیوانه ام لابد،چون ادمیزاد عادت ندارد یا حداقل من عادت ندارم خاطرات گذشته را ان هم از نوع درب و داغان با جزیات دوره کنم،همین که یک کلیتی آن هم به اجبار یادم باشد که هر چند وقت یک بار به باعث و بانی اش از جمله خودم فحش بدهم کافی است.بعد اینجانب آدمی هستم که همین الان می آیم فحش می دهم به آسمان و زمین و بعد مثلا 3 روز بعد یادم می رود و لبخند می زنم و می گویم وه که چه زندگی خوبی،وقتی انقدر زود یادم می رود خوب طبعا نمی خواهم چندین و چند بار دوره شان کنم که یادم نرود چه بر من گذشته است بله،آدمیزاد اینطور است،اصلا چه کسی از خاطرات بد خوشش می آید،اما گاهی یک زمان هایی در زندگی می رسد که مازوخیست وار می نشینیم خاطرات بد گذشته را زیر و رو می کنیم،یاد بدبختی هایمان می افتیم،استرس به دل راه می دهیم و غیبت می کنیم،چنگ به دیوار می کشیم،زمین و زمان را به هم می دوزیم و قرص اعصاب می خوریم،خب نکنیم که بهتر است،هر چند سخت است ولی بهتر است،خاطرات را چه خوب و چه بد نمی شود فراموششان کرد،فقط می شود از جایی از ذهن به جای دیگر انتقال داد،خاطرات بد را بیندازید پشت پستوهای ذهن،خاطرات خوب را جلو بکشید هر چند وقت یک بارر یادآوری کنید،حالتان خوب شود،بعد فکر می کنیم زندگی گل و بلبل است و از همه چیز راضی می شویم.به همین سادگی.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>